تبليغاتX
حرفاتو راست و دروغ/مثل شعرای فروغ دوست..

تقدیم به الهام و علی که شبی با هم از سایه و صدای مامور انتظاماتی که بی مقدمه تشر زد: شما آقا و خانم چه نسبتی با هم دارین ترسیدیم و بعد هم به او درس اخلاق دادیم که اول سلام بعد نسبت. من تا چند دقیقه بعد زیر لب می گفتم: هوی مشتی ترسیدیما

پنج­شنبه آمدم/رفتم صنعتی اصفهان. همان ایستگاه دروازه تهران یکی از دوستان را دیدم و با هم دوره کردیم روزهای سختی را که بر بسیاری از دانشجویان صنعتی می­رود. ماجرای اعتراضات 24اردیبهشت بهانه­ای شده برای صدور احکام رنگارنگی که به نظر خیلی از کسانی که من با آنها هم­کلام شده­ام هیچ تناسبی با جرم ندارند. از زبان خیلی­ها شنیده­ام که اکثر کسانی که آن غائله را برپا کردند و زدند و شکستند و سوزاندند، اینک راست راست مثل شاخ شمشاد دارند راه می­روند و این میان شلاق حکم انضباطی تن عده­­ای فعال سیاسی و صنفی صنعتی را کبود کرده تا آقایان مسئول حساب­های قدیمی­شان را صاف و صوف، اوضاع خرابشان را راست و ریس، انتقادات را جمع و فضا را کنترل کنند.

از شنیدن خبر درگیری­هایی که بعد از انتخابات در صنعتی اصفهان رخ داد، خیلی­ها شوکه شدند. بسیاری باورشان نمی­شد که از دانشگاه آرامی چون صنعتی به ناگاه  صدای چنین بمب خبری­ای به گوش برسد. حتی شنیده­ام که برخی از مسئولین رده بالا نیز این اتفاق را با نسبت دادن سرنخ ماجراها به انجمن پادشاهی و امثالهم غیرطبیعی تلقی کرده و می­کوشند نشان دهند که قضیه از دست­شان در رفته است وگرنه  در دانشگاه، آنهم دانشگاهی که چهارسال تحت کنترل­شان بوده است که چنین اتفاقاتی محال ممکن است.

من اما به گونه­ای دیگر فکر می­کنم. ریشه­ی تمام این اتفاقات را همان متد کنترلی می­دانم که در طی دو سه سال اخیر و از زمان اجرای یکجانبه و دستوری طرح تدفین شهدای گمنام، در صنعتی بر وجه مدیریتی دانشگاه غالب شد و باعث دخالت­های بی­دلیل مدیریت امور فرهنگی و حراست و گروه فشار دانشجویی و... در فرآیندهای فعالیت و زیست دانشجویی شد. اوج چنین ماجرایی را می­توان در قضیه­ی سخنرانی دکتر محمد مجتهد شبستری و متعاقب آن انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دید. همان شب چهارشنبه­سوری که از دور نحوه­ی برخورد دانشجویان را با آمران به معروف و ناهیان از منکر بسیجی دیدم، برایم مسجل شد که این صنعتی دیگر آن صنعتی سابق نیست. مهر 86 در نشریه­ی دانشجویی آلام نگاشتم اگر قضایا اینگونه پیش برود صنعتی اصفهان یک امیرکبیر دیگر خواهد شد؛ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. اسفند 87 به عینه موج تنفر را در فوج جمعیت می­دیدم. آقایان حراست و انتظامات و معاونین و روسا سر در آستین و مستاصل نظاره­گر جمعیتی بودند که شعار می­داد، می­رقصید، می­خندید، و هر کسی را هم که جلویش می­ایستاد می­کوبید.  اما عبرت نگرفتند. اصلن بیشتر این چرخش­های قدرت هم ناشی از همین خصیصه­ی رایج در میان قدرتمندان است: چشمانشان که کور قدرت شد دیگر نمی­بینند. از بدیهی­ترین احتیاط­ها غفلت می­کنند و در نهایت نیز آنی می­شود که حالا در صنعتی شده است: گره­ای را که با دست باز می­شد چنان کور کردند که دندا­ن­های خشم و نفرت دانشجویان و مسئولین نیز دیگر حریفش نمی­شود. بند اعتماد را تکه تکه و پاره پاره کرده­اند و همچنان نیز درنمی­یابند که مشکل همان انواع و اقسام طرحهای بیهوده­ی مدیریت امور فرهنگی بود که تلاش داشت با سانسور فیلم­های موسسه­ی رسانه­های تصویری و با ضرب و زور مسابقه­ی کتابخوانی و ... معنویت را داخل مخ دانشجویان کند، همان طرح­های شبه­پلیسی بود که به دختر و پسری کنار هم نظیر بمب­های دستی القاعده می­نگریست و از سرک کشیدن به عکس­های سایت­های شخصی دانشجویان برای اعمال فشار و اجرای حکم ابایی نداشت، همان...

خیلی شد. اما خیلی بیشتر از این­ها هم می­طلبد. بگذریم. نقلیه پیاده شدم. از روبروی خوابگاه دختران بالا آمدم. یاد شبی افتادم که نیروهای انتظامات راه را بر پسران بسته بودند و علت نیز گویا نگرانی رئیس دانشگاه بود از امانتهایی به نام دختران مردم که به وی سپرده شده بودند. شب 24 خرداد اما این امانتها گوشت قربانی یک پیروزی انتخاباتی شدند. می­رسم به بازارچه و نگاهی می­اندازم به سالن نمایش فیلم انجمن اسلامی. چه جالب. اسمش عوض شده یعنی تابلویش این را می­گوید: سالن اندیشه اداره کل امور فرهنگی و فوق برنامه. مبارک است. یاد دعواهای یکی دو سال قبل می­افتم که با آقایان متولی فرهنگ در دانشگاه سر همین سالن داشتیم. نه عجالتن باید اقرار کرد فن تصاحب را خوب بلدند. سالن اندیشه! آفرین، راستی کدام اندیشه؟ همان اندیشه­ای که یکی از سه هدف اجرای طرح تدفین شهدا را افزایش نشاط و شادی در بین دانشجویان می­دانست؟ خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:42  توسط فرزاد  | 

آیا زور، حق است؟ به معنایی دیگر معیار سنجش حقیقت، موفقیت آن در میدان تنازعات انسانی است؟ این متن می­کوشد با درک تلاش­های فکری هگل، فیلسوف آلمانی ردپای چنین انگاره­ای را در متن مناسبات انسانی جوامع بیاید. بی­شک، این گزاره روزگاری بی­مهابا اخلاقی خوانده می­شده، همانگونه که امروزه به طرزی غیرقابل کتمان، غیراخلاقی تعبیر می­شود.

قانقاریا با گلاب درمان نمی­شود

«امپراتور ـ آن جان جهان ـ را دیدم که سواره از میان شهر می­گذرد... واقعاً احساس عجیبی است دیدن چنین شخصیتی جسماً متمرکز در نقطه­ای بی­همتا در  مکان، در حالیکه اندیشه­های چیره­گر و آمرانه­ی او سراسر جهان را می­نوردند و در آن پخش می­شوند.» این توصیف هگل از ناپلئون، گویای نگرش وی به عالم و تاریخ است. نزد هگل «عالم بواقع در حکم خودشکوفندگی جان جهان یا روح جهان است» و رویدادها روی می­دهند، زیرا بخشی از حرکت روحی عظیمی­اند که مقاصد و نیات و جهت­گیریهای خاص خودش را دارد و فراتر از خواست­های فردی است و در واقع عقل بر جهان حاکمیت دارد و دیالکتیک نیز پلی میان قوانین اندیشه و معرفت درباره ماهیت حقیقت است. دیالکتیک قانون منطق است، منطقی که هرگونه جدایی را نه تنها میان اندیشه و اشیاء بلکه میان اندیشه اشخاص نیز نفی می­کند. بدینسان در فرایند عقلانی شدن تاریخ، انسان همانگونه که چاره­ای ندارد جز آنکه بپذیرد جواب دو ضربدر دو می­شود چهار، درمی­یابد که «فهم عقلانی­بودن هر جریان به معنای پی­بردن به اجتناب­ناپذیر بودن آن است». «مکر عقل» نیز همان استفاده­ای است که روح مطلق از انسان­ها و ملت­ها برای پیشبرد اهداف و طرح­های خود می­کند، حتی اگر خود این انسان­ها یا ملت­ها آگاهانه برای حرکت در جهت مخالف تلاش کنند. بنابراین، «آزادی» چیزی جز منطبق شدن با خواست کلی روح حاکم بر جهان و درک ضرورت­های تاریخی غیرقابل تقلیل به تمنیات فردی و آرزوهای خصوصی نیست(1) و اظهار گلایه از فلان رویداد همان اندازه بی­معناست که «عدد 3 را تقبیح کنید چون ریشه­ی دوم یا جذر آن عدد گویا نیست.» سیر پیشرفت تاریخ، اما، خطی و پیوسته نیست و شامل تمام اشکال دولت نیز نمی­شود. تاریخ «دشت فرح­بخش و غل­غل جویبارها در طبیعت بنا به پندار روسو نیست»، «سلاخ­خانه­ای است که سعادت مردمان و حکمت دولت­ها و فضیلت افراد را برای قربانی­کردن بدانجا آورده­اند.» رسالت تحقق روح جهانی نیز بر عهده آدمیان و اقوامی­ست که عالیترین موجودات عقلانی­اند (یونان و رم، آلمان دوران ژرمن­ها، فرانسه در دوران انقلاب و حکومت مطلقه­ی ناپلئون)،اما نه لزوماً بر مدار تمایلات و تفکرات آنان. تاریخ داناتر از ایشان است و ایستادگی در برابر سیر آن حماقت و عدم بلوغ است. کاپادوکیاها از رومیان شکست خوردند زیرا که ادراک صحیحی از روح حاکم بر جهان نداشتند و عالم را درست نفهمیده بودند. انسان آزاد درمی­یابد که بایستی چگونه به وحدت با روح کلی برسد، آنچه را نمی­پسندد ناشی از کج­فهمی خویش بپندارد و با آن نجنگد، چرا که در اینصورت کارش تمام است؛ خمیره­ی تاریخ خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:1  توسط فرزاد  | 

هیچ احدالناسی در دوستی آقای شریعتمداری و علاقه وافرش به نظام و شخص حضرتعالی تردید ندارد. آقای شریعتمداری، تمثیل دوستی است که  با اطمینان می گویم: به اشتباه، به عرصه مطبوعات راه یافته است. تخصص و علقه محوری او حوزه غلیظ مسائل  امنیتی است. ما  در جهاد سازندگی همکاری داشتیم که مدعی بود همه بیماری­ها را  می شود با عسل مداوا کرد. کارش کندو داری و تولید عسل بود. از آیات قرآن و فرازهای نهج البلاغه مستنداتی برآورده بود و هر سخن محفلی را که در آن بود، به عسل و به فواید ناشناخته عسل بند می­کرد.  بی­معطلی برای  زخم پا و درد حاملگی و آپاندیس حاضرین، عسل تجویز می­کرد و عجبا که کمترین تردیدی را در درستی تشخیص خود تحمل نمی­کرد و مخالفان خود را به کج­فهمی از قرآن و نهج البلاغه اشارت می­داد. دوست ما آقای شریعتمداری نیز چنین است. تا به حدی که من بعید می­دانم وقتی او به یک شاخه گل نگاه می­کند، آن گل را نروییده از گور یک منافق  مزدور، و یا از غبار یک پیامبر سلف نداند.  آقای شریعتمداری به برکت همین روحیه نافذش، بسیاری از منتقدان صادق نظام و شما را یا از هستی ساقط کرده یا آبرویشان  برده یا مردمانی را که می­توانسته­اند هنوز دوست و دوستدار نظام باشند، به دشمنی قسم خورده بدل کرده است. وی از رنجاندن مردم، و به زعم خود: آنانی که دشمنان نظامند، به لذت ژرفی مبتلا می­شود . آنچنان دو دست خود از هم واگشوده و سینه سپر کرده و  از شما دفاع می­کند که همه بیندیشند تنها مجاهد ناب و خالص  ولایت  هموست و لاغیر. و حال آنکه به زعم من،  او به تناول همان لذت مورد اشاره مشغول است و اسمش را دفاع از ولایت نام نهاده است.

http://mohammadnurizad.blogfa.com/post-115.aspx

عجیب روزگاری شده، یاد شب­های تاریکی می­افتم که با دامادمان می­نشستیم پای سریال "پروانه­ها می­نویسند " همین آقای آن زمان اقتدارگرا و کلی حرص می­خوردیم از "بی­وجدانی" کارگردانی که  اصلاح­طلبان را طلحه، زبیر، عمر سعد، یزید و شمر  های روزگار ما می­خواند و ابایی نداشت که حتی قیافه­ی بازیگران چنین شخصیت­هایی را شبیه چهره­ی واقعی دوم­خردادی­ها گریم کند. یادم نیست نقش سعید حجاریان چه بود، اما خوب یادم است که صورتم سرخ می­شد و داغ می­کردم و ... برای همین نیز باور کردن­­اش کمی سخت است، اما نویسنده­ی سابق کیهان حالا شده مرد یکه تاز میدان و چپ و راست نامه می­نویسد به رهبری و انذار می­دهد به ایشان و دل می­سوزاند برای مردمی که بارها پیش از آن انتخابشان را به سخره گرفته بود. از صدا و سیمایی می­نالد که اگر نبود شاید کسی به نام محمد نوری­زاد اصلن کارگردان لقب نمی­گرفت. از شریعتمداری و صفار هرندی ­ای می­نالد که خود ... روزگار عوض می­شود، این عادت و روالش است، انسان­ها نیز عوض می­شوند، این نیز چیزی جز عهد تاریخ نیست، تنها آنچه عوض نمی­شود رنج و غم و زجر و درد و ضجه­ی بشریت است، نه، بد مستی­های تاریخ بشریت عوض نمی­شوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:41  توسط فرزاد  | 

در ایستگاه منتظر اتوبوس ایستاده­ام، مرد جوانی که کنار من ایستاده است ناگهان می­گوید "نام اردک وحشی معمولی هیستریونیکوس، هیستریونیکوس، هیستریونیکوس است." درباره­ی معنای جمله­ای که او بر زبان آورده است هیچ مشکلی وجود ندارد. مشکل نحوه­ی پاسخ به این پرسش است که او در ادای این جمله چه می­کند؟ فرض کنیم او گاه­گاه به طور اتفاقی چنین جملاتی را ادا کرده باشد. این کار ­می­تواند شکلی از جنون باشد. اگر یکی از موارد زیر درست باشد ما فعل گفتاری او را معقول تلقی خواهیم کرد: او مرا با شخص دیگری که دیروز در کتابخانه ملاقات کرده و از او پرسیده است که " آیا شما برحسب اتفاق نام لاتین اردک وحشی معمولی را می­دانید؟ " اشتباه گرفته است؛ یا از مطب روان­پزشک­اش آمده است که به او توصیه کرده است تا کمرویی­اش را از طریق گفت­و­گو با غربیه­ها از بین ببرد. او گفته است "اما چه بگویم " و پاسخ شنیده است : "هر چه شد." یا یک جاسوس روسی است که در محل قرار منتظر ایستاده است و با ادا کردن یک جمله­ی رمزی خود را به طرف تماس­اش معرفی می­کند. به هر ترتیب، یک عمل گفتاری از طریق یافتن جای خود در یک روایت معقول می­شود.

متن­هایی برگزیده از مدرنیسم تا پست­مدرنیسم/ ویراستار انگلیسی: لارنس کهون/ ویراستار فارسی:عبدالکریم رشیدیان/ چاپ ششم 1387 تهران/نشر نی/

فصل سی­و­سوم: فضایل، وحدت حیات بشری و مفهوم سنت/السدیر مک اینتایر/ ترجمه­ی محمد شکری صص554و555

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:34  توسط فرزاد  | 

شیخ مهدی کروبی کم ایراد ندارد، اما به نظر من محاسنش بیش از عیوبش است. منظورم ویژگیهای خصوصی­اش نیست، بلکه نگاهم به نگرشی است که به سیاست به مثابه­ی حرفه دارد. اگر ستیز و سازش را دو فن اصلی سیاست­ورزی بدانیم کروبی فی­المثال از میرحسین و خاتمی سیاست­مدارتر است. هم بلد است توپ و تشر بزند هم می­تواند موضع مصلحانه به خود بگیرد. از کسب قدرت شرمنده نیست، اما در دفاع از عرصه­ی عمومی گونه­ای وانمود می­کند که گویی قدرت بی­ارزش تر از آب بینی بز است. شهر مدرن و اهمیت خیابان را به شدت درک­می­کند و در عین حال می­داند پسر احمد است و از بیابان هم نیامده. کروبی اگر می­خواست عقایدش را به فرم فیلسوفانه بنویسد احتمالن شبیه ریچارد رورتی می­شد: بنیاد ستیز و نام­گرا و بازی­باور.  

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:22  توسط فرزاد  | 

تو از متن کدوم رویا رسیدی؟ / که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد! / که از رنگ صدات دریا شکفت و

نگاه من پر از رنگین­کمون شد! / تو از خاموشی دلگیر رویا / صدام کردی صدام کردی دوباره / صدا کردی

منو از بغض مهتاب / از اندوه گل و اشک ستاره

ایرج جنتی عطایی

http://www.janatie-ataie.com/lyrics/lyrics/Ebi/sedam-kardi.htm

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:41  توسط فرزاد  | 

یوسف اباذری: امریکا حتی قبل از آن­که کشف شود به نشانه مبدل شده بود. زمانی که کریستف کلمب قصد کشف امریکا را داشت تصور و ایماژی از آنجا در سر داشت. امریکا برای او مکانی تخیلی بود. امریکا شاید یگانه کشوری است که قبل از کشف­شدن یا ساخته­شدن در تخیل ساخته شده بود. امریکا به عنوان نشانه زاییده شد. کریستف کلمب گمان می­کرد که با کشف آنجا به کشف بهشت نایل خواهد شد در واقع فیلمی هم که درباره کشف امریکا ساخته شد فتح بهشت نام گرفت. تخیل و ایماژ و نشانه­سازی درباره امریکا همواره جریان داشته است و هنوز هم جریان دارد. جالب­نظر آن­که بنیانگذاران امریکا هم آن­را بر اساس ایده ساختند. شما به هر کشوری که در جهان نگاه کنید تاریخی داشته است و حتی اگر تحولی یا تغییری اجتماعی یا سیاسی در آن رخ داده باشد متکی بر تاریخ بوده است، اما بنیانگذاران امریکا با اتکای به نظریه­ی فلاسفه­ای از قبیل منتسکیو یا لاک و به طور کلی فلاسفه­ی روشنگری، امریکا را به یک­باره جعل کردند. قانون اساسی امریکا تجلی تخیل بود، نه حاصل تاریخی پر فراز و نشیب.

نیویورک، کابل (نشانه شناسی11 سپتامبر)/یوسف اباذری،مراد فرهادپور/طرح نو/چاپ اول1380/صص7و8

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:42  توسط فرزاد  | 

آشنایی با مقررات دانشگاه و فرآیند اجرای آنها از عمده­ترین عواملی است که می­تواند شما عزیزان را در طول مدت تحصیل از لغزشهای احتمالی دور نگاه دارد. برای همراهی با فرهنگ اصیل اسلامی، حفظ حریم محیط علمی و ارج نهادن به باورها و ارزشهای جامعه، بنای آن داریم با رعایت نکات  زیر درخت کمال معنوی خویش را آبیاری کنیم و برای نیل به حیات طیبه از هیچ کوششی دریغ نورزیم. هر چند کسب کمال معنوی خویش را برتر از این می­دانیم که تنها به رعایت نکات زیر پرداخته و دیگر نشانه­های محبت به پروردگار خود را نمایان نسازیم:

1. عدم استفاده از لباس­های کوتاه، تنگ و نامناسب با شان دانشجو

2. عدم استفاده از طرح­ها و رنگ­های زننده مغایر با فرهنگ ایرانی ـ اسلامی

3. عدم استفاده از زیورآلات به صورت نمایشی

4. عدم استفاده از هر گونه آرایش صورت، مو و ناخن

5. رعایت آداب اماکن عمومی ( عدم استعمال دخانیات، عدم استماع موسیقی با صدای بلند و...)

لازمه حضور در محیط علمی دانشگاه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:2  توسط فرزاد  | 

«این دختر چرکس را که امروز دیدم مرا که دید تبسمی کرد و از هم شکفت. از این تبسم او من این­طور استنباط کردم که وقتی به این دختر گفته­اند تو را برای پادشاه ایران می­برند تصورات عجیب و غریب پیش خود کرده، گفته است پادشاه ایران چه­جور آدمی­ست شاخ دارد و هیاتی در تصور خودش ساخته است، آدمی با ریش بسیار پهن دراز که شاخ­شاخ، هر یک از هفت شاخه به زمین می­کشد، سبیل کلفت بلندکه از پشت سر گره زده است، با این همه بسیار لاغر، زرد ­رنگ، چشمهای وربلقیده و زرد­ رنگ، برق­دار، دهن­گشاده، دندانهای ریخته، دو دندان از جلو مثل دندان گراز بیرون آمده و عفونت زیاد از دهن او بیرون می­آید. کلاه بلند بوغی در سر دارد و خیلی متغیر و کج­خلق که هر کس را بیند، اقلاً پنج سیلی به او بزند، اقل اثر سیلیها این است که ده قطره خون از دو لوله­ی بینی بریزد.» (روزنامه خاطرات ناصرالدین­شاه در سفر سوم فرنگ،ص205)

 گذشته از این واقعیت جالب که این تصویر بی­شباهت به تصاویر موجود از اجداد ناصرالدین­شاه نیست، کم و کیف آن نشان ارزیابی­ای­ست که شاه از تصویر دیگران از خود در ذهن داشت. تعارض این درون فروریخته با آن برون پر­­کبکبه به راستی حیرت­آور است.

تجدد و تجدد­ستیزی در ایران/ دکتر عباس میلانی/ مقاله­ی ناصرالدین شاه و تجدد/صص139و140/نشر اختران/چاپ هفتم1387

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:15  توسط فرزاد  | 

مصطفی ملکیان در روزهای انتخابات ریاست­جمهوری دهم از منظری صرفن اخلاقی، به حمایت قاطعانه از میرحسین موسوی پرداخت. ملکیان از آن رو که معتقد بود: «بزرگترین مشکل و علت­العلل مشکلات جامعه ما فقدان اخلاق در جامعه است...امروز تاکید باید بر دولت اخلاقی باشد و چون اخلاق زیربنای فرهنگ است از آنجا ما می‌توانیم به دولت فرهنگی که ضرورت آن احساس می­شود برسیم» و با اعتنا به شعار محوری میرحسین مبنی بر «دولت فرهنگی و فرهنگ غیر­دولتی» که به زعم وی «دو نیاز جامعه­ی ما» ست، در فرصت­های گوناگون و برخلاف رسم پیشین خویش مبنی بر کناره­گیری از بحث و فحص سیاسی، به ترغیب مردم جهت مشارکت در پیروزی دولت اخلاقی موسوی که «خشونت را به حداقل می­رساند و کاری را انجام می­دهد که به عهده­اش است و به واسطه همین اخلاقی بودن است که می‌­کوشد وعده وعید بی­خود ندهد» پرداخت و در ضمن این احوالات به ارائه­ی نقطه نظراتی مهیب در باب اخلاق حکمرانی در ایران، مبادرت ورزید. از جمله در بخشی از سخنانش بیان داشت: «من نه با استناد به روشنفکری غربی و شرقی و مکاتب سوسیال و لیبرال بلکه با استناد به اصل نهج­البلاغه که برخی محتویاتش امروز در حکم شبنامه است صحبت می‌کنم».

http://malekiyan.blogfa.com/post-259.aspx

در آن روزهای پر تب و تاب چه بسا بسیاری از احکام حامیان کاندیداها دچار دو نقصان روتوش و تحریف می­شد، اما، گذشت زمان، اتفاقات حادث­شده و مصیبتی که امروزه در آن گرفتاریم، نشان داد ملکیان پر بیراه نگفته است و طرح «شبنامه شدن نهج­البلاغه» تا چه میزان برخوردار از کششهای برآمده از واقعیت است.

من در ادامه با بیان تیتروار برخی از  آنچه در «رساله­ی حقوق» اثر کم­نظیر و ارزشمند حضرت آیت­الله العظمی منتظری از نهج­البلاغه و سیره­ی علی ابن ابیطالب نقل شده است، آغاز این طرح را در ذهن خودم (و امیدوارم شما) کلید می­زنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:13  توسط فرزاد  | 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

پیوندهای روزانه
بستگی به جنمش دارد
شک میکنم به آدمک یا...
جهان واقعی دموکراسی
اصلاح زوال، زوال اصلاحات
ستاره ها رو از شب نترسون
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387

نویسندگان
فرزاد
فرزاد نعمتی
محمد نویری

پیوندها
ایرج جنتی عطایی
مرتضی مردیها
ترانه های محمد نویری
روشن نيوز
سیبستان
موج سبز آزادی
سایت خبری آینده
بهنام مظاهری
حسین قطره
میم محرک پور
فرهاد فرهودی
عباس رضوانی
محمد آقازاده
توهُّماتِ يك آميبِ 45 كروموزومي!
رند لیبرال دموکرات
فرزانه پارسایی
عابد اسماعیلی
ایمان کامکار
محمداحسان هادي
آيدين رشيدي
كانون ادبي صنعتي اصفهان
بهاره آروین
هوشنگ گلمکانی
نگارستان
احمد شیرزاد
امین پاکزاد
آرمانکده
رخداد
iransong downloader
فرزاد فرهودی
ایران لیبرالیسم
زمهریر
محمدرضا بابائی
سیاوش قاسمی نیا
محمد نیمایی
A Critical Thinker's Blog
عباس ابرامی
امیرحسین صالحی
حمیدرضا نجفی

  RSS